شنیدم هر کسی همزادی دارد،به فکر پیداکردنش هر کجا سر کشیدم،پس از سالها نامش راآموختم،ودیدم که او نیز در تمام این مدت سایه به سایه به دنبالم می آمد.میدانی نامش چه بود :بدبختی
دل میگفت امروزاز آن توست،هر چه می خواهی بکن،عقل میگفت هیچ کاری را بدون حکمت انجام مده و به ناگاه زور آمد وهر دو را کنار زدو گفت: نه این و نه آن مراقب نفست باش.
اگر روزی گذرت به قبرستان افتاد ،سوال نکن این که بود آن که ؟فریاد بزن آیا کسی هست مرا بشناسد؟
نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388 توسط Mehdi Maremmati | لينك ثابت
|